داستان دانه خوش شانس

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود :
سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر می برد ،ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كردو يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد.دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط زير خاك در امان هستم.گاوي كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد.
دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم. كم كم باران شروع به باريدن كرد. صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد.روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر شود.
يك روز غروب، پرنده اي گرسنه خواست آن را بخورد . اما ريشه هاي دانه آن را محكم در خاك نگه داشتند.سالها گذشت و دانه آب باران زيادي خورد و مدتهاي زيادي در زير نور خورشيد نشست تا اينكه در ابتدا تبديل به يك درخت كوچك شد و بعد به درخت بزرگي تبديل شد.
حالا وقتي شما به كوه و دشت مي رويد. درخت قوي و بزرگي را مي بينيد كه خودش دانه هاي بسياري دارد.
از داستان امیدوارم خوشتون اومده باشه .
ارسال داستان های ذهنی خود با دیدن تصاویر یادتان نرود .^_^
فاطمه مرادی ۴ سال پیش
فاطمه مرادی ۴ سال پیش
Reyhaneh _Hashemi_Chamgordani ۴ سال پیش
حتما این کار را می کنم
وجیهه خداوردیان ۴ سال پیش
Reyhaneh _Hashemi_Chamgordani ۴ سال پیش
هستی غنی زاده ۴ سال پیش
Reyhaneh _Hashemi_Chamgordani ۴ سال پیش
حدیثه صادقه ۴ سال پیش
ممنون
Reyhaneh _Hashemi_Chamgordani ۴ سال پیش
زینب مردی ۴ سال پیش
Reyhaneh _Hashemi_Chamgordani ۴ سال پیش
برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.